سعیدوبهشادهر دو
بیمار یک آسایشگاه روانی هستن. یکروزهمینجور که کنار استخر قدم میزدنسعید یهو خودش رو تواستخر انداخت و
رفت زیر آب .بهشادسریع تو آب پرید و خودش رو به سعیدرسوند و اونو از آب بیرون آورد.
وقتی دکترآسایشگاشون از این کار قهرمانانهبهشادآگاه شد،تصمیم گرفت که او نو مرخص کنه.بهشاد رو صدا زد و بهش گفت:من یه خبرخوب و یک خبر بد برات دارم.
خبر خوب اینه که می تونی از آسایشگاه بیرون
بری ،چون با پریدن تو استخر و نجات دادن جون یه بیمار (سعید)دیگه قابلیت عقلانی خود رو برای واکنش نشون داد ی و من به
این نتیجه رسیدم که این کار تو نشونه وجود اراده و تصمیم در تویه.اما خبر بد اینه
که اونبیماری(سعید) که تو از غرق شدن نجاتش دادی بلافاصله بعد از اینکه از
استخر بیرون اومد خودش رو تو حموم با حوله حمومش دار زده و متاسفانه وقتی که ما با
خبر شدیم او مرده بود.بهشاد که با دقت به حرفهای دکتر گوش می کرد گفت:اون خودش رودار نزدکه. من آویزونش
کردم تا خشک بشه.......
ೡೡسردی دستانت چنان وجودم را گرم كرد كه تا ابد هیچ خورشیدی این گونه گرمم نمی كند . گاهی محتاج می شوم به همین سردی كه دریغش می كنی از من و چه ناباورانه تمام خستگی ام را ترك می كنی من می مانم و من ...ೡೡ
- من متاسفم به جهتاین حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواجکنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزیبه مادرت نگو.مرد جوان نام سه دختر دیگر راآورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود
باناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت:
- مادر من می خواهمازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که اوخواهر توست ! و نباید به تو بگویم
مادرش لبخند زد و گفت:
- نگران نباش پسرم. تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی. چون تو پسر اون نیستی!!!